سکوت زندگی

چقدر این روزها سکوت در زندگی ام جاری شده

همه چیز ایستاده و فقط زمان حرکت میکنه...


کاش شکستنش با شادی باشه!

کاش دلیلش این باشه:



تجربه ی یه کتاب خوب

خیلی اهل رمان نیستم

همیشه دوستان هم سن و سالم رو میدیدم که رمان خونن

. پیشنهاداشون به هم اسم رمان های عاشقانه هست که خوندن

ولی من احساس میکردم یه جور وقت هدر دادنه و ته داستان چیزی برات نداره...

برا همین تقریبا سراغشون نمیرم

ولی چند سالیه از دوستان بهترین کتابهایی که خوندن رو پرسیدم

و اسم "بادبادک باز" رو چند جایی شنیدم

اینبار که این کتاب رو دست یکی از دوستان دیدم ازش خواستم بعد تموم کردنش اونو به منم بده

چند هفته ای اوقات ام رو پر کرد و امروز تمومش کردم...

تجربه ی جالبی بود

به نظرم هر فردی با هر سلیقه ای می تونه نکاتی رو برداشت کنه ازش..

به نظرم داستان حقیقی هست.. از سرنوشت ها.

ماجرای این داستان حول کشور افغانستانه..


منم پیشنهاد میکنم تجربه اش کنید


دیدار خودم

دلم هوای بهشت فاطمه شهرمان رو کرده بود

نمیدونم هوای مادربزگ رو کرده بودم که حالا بیش از ده سال هست اونجا ارمیده

یا نه

دلم برای خود خودم تنگ شده که در هیاهوی دنیا گمش کردم

اینکه برم اونجا روی نیمکت مشرف به قبور بنشینم و خودم رو در یکی از قبرها تصور کنم

این تصور سخته...اصلا ممکن نیست

آخه چطور فرض بکنم وقتی نمیدونم بعدش چی میشه!

اون وقتی که دست این دنیا برام رو میشه و ذاتشو بهم نشون میده

اون وقت قبرم پنجره ایه که بشینم از اون زیر به ادم های اون بالا نگاه کنم..

یا نه به سویی پرمی کشیم..


راهی شدیم به سوی بهشت فاطمه..

داخل امامزاده و ورودی قبرستان دکه ی گل فروشی هست و خانومی همیشه اونجاست..

منو یاد کسی میندازه!

میگه بریم گلی بخریم..بسته ای چند؟

چند دفعه ای که با هم رفتیم همین کار رو کرده...میگم میخوای چی کار؟

دوباره یاد اون مادری میافتم که خانوم گل فروش منو یادش مینداخت..

میگم موقع زده بودن ادما براشون گل نمیخریم...الان برا مرده به درد چی میخوره؟

میگه تو اینا رو نمیدونی!

هیچ جواب سوال من نبود و کاملا پیچوند...منم سکوت کردم مثل همیشه


قدم زدیم تا برسیم سر قبر مادربزرگ...

قبرهای خاک گرفته...

تو فکر این بودم که برسم روی قبر آبی بریزم...

دوباره فکری به ذهنم رسید: این آب ریختن به چه درد مرده میخوره؟

اینم برا خودمونه که اونجا میشینیم...روح خودمون شاد باشه...

فاتحه و یس ای خواندم و روی نیمکت همیشگی نشستم ...مشرف به قبور..

تجملات و چشم و هم چشمی اینجا هم آمده بود

قبرهای چند طبقه و بلند... خییییلی بلند... گلدان ها.. صندلی های چوبی و چرم...صندلی های فلزی نقش دار و عکس هایی از اموات و قاب ها و شیشه ها و..

باز به گل فکر کردم: این برا خودنمایی هست یعنی؟

به بقیه نشون بدیم که ببینید من چه گلی خریدم؟!

پناه بر خدا..

قبرستان دیگه عبرت نیست انگار...

اموات مون رو با دعا و فاتحه و خیرات ساده شاد کنیم...اینطوری واقعا شاد میشند..


سری هم به خودمون بزنیم

من کجای این ماجرام؟



سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟
خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟

نیست چون چشم مرا تاب دمى خیره شدن
طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا؟

طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن
آن که خندید چرا، آن که نخندید چرا؟

طالع تیره ام از روز ازل روشن بود
فال کولى به کفم خط خطا دید چرا؟

من که دریا دریا غرق کف دستم بود
حالیا حسرت یک قطره که خشکید چرا؟

گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم
دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟

آمدم یک دم مهمان دل خود باشم
ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا؟

قیصر امین پور



با چه منطقی؟

هوای تهران خفه کننده است

به قول پیامی: هوای تهران کاملا دو نفره است (من و عزرائیل!)


مردی رو دیدم در مرکز تهران دود غلیظی از دهان بیرون داد و سپس ماسکش رو بر دهان گذاشت!!


چرا آخه؟

با چه منطقی؟



تاسف امروز..

به تعداد انگشتان دستم نرسیده تعداد دفعاتی که به سینما رفته باشم

فیلم دیدن شاید یکی از جذاب ترین کارهای دنیا باشه و شاید هدر دادن یکجای تایم!

ولی دوست دارم از فیلم ها و داستان ها ایده ای بگیرم و مفهومی رو دریافت کنم تا اینکه بازیگرای فیلم برام مهم باشه و..

و متاسفانه این فیلمها کمه!

شاید بگم مجبور شدم و شاید بهانه ای بود که امروز به دیدن فیلمی بریم..

تاسف بود تمام فیلم...تاسف

فرهنگ های غربی در تمام فیلم بود و همش از فساد و تباهی در لایه های شاید نه پنهان جامعه میداد!

چ میشه گفت..

چ میشه کرد؟


زندگی همین روزهاست

و چقدر دیر می فهمیم
که زندگی

همین روزهاییست که منتظر
گذشتنش هستیم

یه کمپین باحال!


کمپین اهدای خون مسلمان شیعه


تا اربعین ادامه دارید..

در سراسر جهان


بپیوندید..


امروزه جهان کفر و طاغوت با ابزارسازی از کم خردان نااهل وجهه تاریک وخشن وخون ریزی از اسلام به جهانیان عرضه داشته است.
 وظیفه مسلمین حقیقی اعلام برائت از آنها و نشان دادن چهره واقعی اسلام است، اهدای خون در روزعاشورا  فرصت مناسبی برای نشان دادن بخش اندکی از چهره واقعی اسلام و مسلمانان به جهان است، پس با تآسی از سالار شهیدان با اهدا خون خود سربلندی اسلام را رقم میزنیم.
برآنیم با تشکیل و ایجاد کمپین اهدای خون مسلمان شیعه، وقف خون در عاشورا را  یک فرهنگ جهانی و زبان مشترک بین مسلمانان در سطح بین‌المللی قرار دهیم و در این راه همت شما مهدی یاوران را میطلبیم.


https://telegram.me/shiablooddonors



لعن الله..


وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ وَ تَنَقَّبَتْ لِقِتالِکَ
 بِاَبى اَنْتَ وَ اُمّى

و خدا لعنت کند گروهى را که اسبها را براى جنگ با حضرتت زین و لگام کردند و بر تو بناگاه هجوم آوردند و براى جنگ با تو مهیا گشتند.
 پدر و مادرم فداى تو باد

شب دهم

آقا ببخشید منحور یعنی چه؟بعدازظهر آن روز گرم چشمش همه جا را دود می دید !آخر نگفتی منحور یعنی چه؟داشتم می گفتم آنقدر تشنگی بر او غلبه داشت که همه جا را دود می دید.آب را هم جلوی رویش به زمین می ریختند و یا به زیر شکم اسب هایشان می مالیدند!ای بابا کسی نمی داند منحور یعنی چه؟

و از نفس افتاد تا حالا ۱۹۵۰ خط روی بدنت کشیده ای؟۱۹۵۰ زخم چه؟کالقنفذ چه؟مقتل را نخوانده ای مگر؟نمی دانی چیست؟منحور را بگو؟یعنی چه؟اصلا" بیا ادامه ندهیم .یک عده آن طرف تر را بگو که کاری به گودال نداشتند و مشغول تماشا بودند آخر وقتی روی تل ایستاده بود تقریبا"از همه جای دشت دیده می شد!همه او را می دیدند و با انگشت به هم نشان می دادند!یکی جوابم را بدهد؟منحور یعنی چه؟


پی نوشت: توی شب دهم التماس تون میکنم برای دعا
شب نهم

 ۱۳ ساله بود آن قدر گنده های جنگی عرب آن طرف بودند که غزوه دیده های این طرف هم جرات پیکار نداشتند .اما علی قصد داشت تا زودتر از سال ۶۱ دلاورش را رو کند فرمان داد و او که نقاب صورتش را مجال از چشم چرانان ربوده بودامان از نفس دشمن برید دقایقی نگذشت که فرمان برگشت داد آخر هر چه باشد او را برای کربلا نگه داشته بود . عقده ای های صفین آنجا جمع شده بودند.هر چند در کوفه عهد کردند که با دو تن در نخواهند افتاد عباس ابن علی و علی ابن حسین (علی اکبر).اما او این بار هم همه را در حسرت پیکار خویش وانهاد.آخر این همه راه را آمده بود تا حرف امامش روی زمین نمانده باشد عباس هم هستی باش!این جا همه کاره ولی خداست!او که بغض در گلوی خویش را نگه داشته تا در علقمه سر وا کرد در عین مجاهدت عالم بود و بصیر! بغضی که ترکید نه از برای دست های نداشته و چشم های دریده و فرق تا زیر ابرو شکافته و حتی مشک به خیمه نرسیده بود بلکه برای این بود که مهمانی آمده بود و او توان از جای برخواستن را هم از دست داده بود نه دستی برای احترام و نه نانی برای سلام! زمین که مشکی نبود چادری مشکی که خاکی هم بود حالا زیر پس ام البنین مادرانه جای گرفته بود و آن بغض یک باره در فضای دشت به یک جمله منتشر شد:برادر مرا دریاب!

 

همین ده شب. شب هشتم

بنی ثقیف بنی هاشم و بنی امیه روی هم می شود قریش!پدر از بنی هاشم مادر بزرگ مادری از بنی امیه و پدر بزرگ مادری از بنی ثقیف یعنی علی اکبر به تنهایی تمام قریش بود!بنی ثقیفی ها را به زیبایی می شناختند هاشمیون به رشادت شهره بودند و اهل امیه به سخاوت در مال!

گویی که خود علی نیز وسوسه انگیز و دلنشین بود!آن قدر که برای او نیز امان نامه آوردند .شباهت او با عباس فقط در نسبت فامیلی با دشمن نبود آنها هر دو بدون مادر هایشان به کربلا آمده بودند بدون لیلا و ام البنین!

روبروی نام علی که تمام پیامبر بود و فاطمه ی تمام!می شود یک مساوی گذاشت و نوشت تسبیح!و بعداز ظهر همان روز بود که تسبیح شاه مقصود حسین هر دانه اش را باید جایی از دشت می جستی!

جوانان بنی هاشم آمدند نه اینکه حسین را یارای بردن بدن نیست بلکه این بدن را نمی شد تنهایی به خیمه برد!

شب ششم

زیبایی خود دردسر دیگری است .اما عمامه ی امام کار را حل کرد.نیمی به جای ردا و نیمی دیگر به جای دستار و روپوش.هرچه باشد خیلی ها آن تشییع جنازه معروف مدینه را نبودند عمل خیرشان را که سالها بود قضا شده بود این بار مجالی برای ادای جانانه اش یافته بودند .(صدها سنگ می زنم به نوجوان حسی به قصد قربت الله اکبر)

و این گونه نماز جماعت شیطانی شان را ادا کردند.آن هم اول وقت !و در هر رکعتی سنگی بر آن نوجوان عاشوراییروانه ساختند .کار ارزق و توله هایش را که ساخت یک لشگر به او حمله ور شد و او که خود قاسم عالم بود قسمت تیغ ها شد تا هر قسمتش قسمت تکه ا ی از این خاک تفدیده گردد.

بین آن همه شلوغی سوارها که عجولانه می تاختند خودمانیم چقدر قد کشیده ای گل پسر!

 

شب پنجم

دستش را محکم گرفته بود توی دستش شنیده بود :خواهرم!او بسیار به من بسیار علاقه مند است مبادا غافل شوی و او را مراقبت نکنی یا...گرد و خاک که زیاد شد بلند قدتر ها می دیدند سجده های شمشیر ها و رکوع نیزه ها را در مقابل یک قبله!اما او هر چه پرید روی انگشتان پایش هم که ایستاد چیزی معلوم نبود یا باد چادر خاکی عمه اش را روی صورتش می انداخت و تازه غیر از ان هم از بین انگشتان خشک عمه که سعی می کرد چشمان کوچک او را بگیرد هم چیزی معلوم نبود .یک لحظه کافی بود تا دستش را بکشد و به جایی بدود که واضح تر همه چیز را بتوان دید.او جایش را یافته بود محلی که پاتوق همیشگی او بود سینه عمو از بس به این موضع عشق می ورزید هیچ رقیبی را بر نمی تافت!

اما این بار او و دستان به پوست اویزان شده اش از پس رقیبی تیز و محکم و با شدت چون تیغ و شمشیر بر نیامدند .

عبدالله حالا خودش گوشه ای از روضه مقتل شده بود!

همین ده شب- شب چهارم

چه کار می توانست بکند درست است که فرزند جعفر طیار است اما دو پای از کار افتاده اش مجال کربلایی شدن را از او گرفت.ولی به جای خود دو جفت پا و دست و چشم به ساحت عاشورایی امیر قلبش هدیه کرد.

پیش کش های عبدالله ابن جعفر حالا به دست با کفایت عقیله عالم کادو پیچ شده اند و چقدر این زره و خوود به آنها می آید .وقتی از حرف از قسم به مدینه در میان باشد حتی امام معصومی چون حسین هم می داند که نام زهرا نه نمی شناسد .

آن قدر این هدیه ها را به اصرار تقدیم کرد که امام راهی به جز پذیرش نیافت.آخر از قدیم گفته اند بچه های حلال زاده به دایی شان می روند!و این دو ابن زینب فدای دایی شان می شوند.در طول رزم کسی ندید که پر خیمه ی عمه جان را حتی نسیمی تکان دهد آن قدر ماند تا رجز نفر بعد از آن دو نفر بلند شد و پس از آن خیمه را ترک کرد.

آن ها که ماندند باید کاری زینبی کنند واللا یزیدیند!

همین ده شب- شب سوم

عده ای را به خودش مشغول کرده است.سر تا پا ریحانه است و پا تا به سر دردانه !گوئیا حسین را او زینت دیگری است .همه ی این خانواده یک شناسنامه دارند فاطمه واو المثنی جلوه تمام فاطمیت است .تمام انگشتانش را هم جمع کند تازه می شود یکی از انگشتان عمو را بگیرد .اندازه صورتش وقتی مشخص می شود که امیر حرم همه صورتش را در یک دوم دستش لمس می کند.

خلخالهایش را هم تازه خریده است گوشواره هایش را هم مدینه که بودند بابا حسینش برایش هدیه آورده بود.همه اش ۳تا زمستان دیده بود و سه تا بهار پاییز آن سال او از علی کوچک ۲سال و ۶ ماه بیشتر پدرش را دیده بود.

شاید اگر ان زمان که زیورها را از دست و پا و گوشها در می آوردند و پنهان می کردند او خواب نبود الان دندان های شیری اش سر جایش بود و مجبور نبود برای گفتن بابا طوری حرف بزند که زخم های کنار لبش سر باز نکند!

 

همین ده شب -شب دوم

صدای زنگوله ها و هجمه ی باد ها و سکوتی محض و کاروانی تحت تاثیر گرمای دشت آرام و خرامان از خود جای پایی به وسعت تاریخ به جای می گذاشت!

کودکی در میان آغوش و دخترکی خسته از شیرین زبانی و بازیگوشی در کجاوه ای طرف دیگر همان تاریخ روی زانوی عمه ای خوابش برده است.و علمی که گویی سر آرام گرفتن و خفتن ندارد و مردی با این همه اهل و عیال و نزدیکان .آنچه مشخص است این کاروان بوی خون می دهد!

و نغمه استرجاع و صدایی آرام و خواهر نشنو چنین می گوید :این کاروان می رود و اجل در پی اوست !

همه چیز همانجا تمام می شود وقتی اکبرش به او می گوید :اولسنا بالحق(آیا ما بر حق نیستیم)؟و او پاسخ آری اش را چنین بگیرد که:پس باکی نیست!

راه خون می طلبد مرد کیست؟!

همین ده شب - شب اول

 

گوئیا شهر را نقابی بزرگ در خود فرو برده بود حتی زنان و کودکان نیز نقاب به چهره داشتند !آن همه نامه و این همه بیعت و تشت هایی که زنان را هم برای بیعت به مسجد کشاند و پسر عقیل را در اضطرابی بزرگ فرو کشید.

طولی هم نمی کشد که باد زمان نقاب از چهره ی این جماعت صد رنگ بر می کشد و آن همه بیعت سنگ می شود و آن همه اطاعت خاکستر!و همه را یک جا از روی بامها تقدیم مسلم می کنند و او گوئیا افق را نشانه رفته و تنها یک کلام بر لب دارد:یکی به حسین من بگوید برگرد!

پی نوشت: با همین ده شب تا ده شب در خدمتتون هستیم.پیگیر نوشته های بعدی باشید.

بوی کربلا!

به محرم نزدیک میشویم
بو کن!

بوی پیراهـن مشکی
بوی فریاد یاحسین

بوی کربلا می آید

نزدیک است
فریاد بزنیم
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد ..


+ قافله سالار داره میاد، خدا کنه برگرده...

التماس دعا




خواست خدا
گاهی وقتا میبینی خدا هل ات داده تو یه مسیری...
شاید من به خودی خود نمی خواستم این مسیر رو برم
خیلی ناراضی بودم
ولی خواست خدا بود...
وقتی نشونه ها رو میبینم دلم آروم میشه
میگم این خواست و رضای خدا بوده...

پس توکل بر نام اعظمت

+دوره کارشناسی ارشد رو شروع میکنم.

نتیجه تصویری برای رضای خدا


عید ولایت مولا

نتیجه تصویری برای عید ولایت


عید بر عاشقان مبارک


+ سادات عیدی میخوایم...

ما رو از دعای خیرتون محروم نکنید



++بعد نوشت: اولین عیدی مو گرفتم با یه خبر خوب!


گل پونه ها


شعرهای عاشقانه, هما میر افشار


گلپونه ها نامهربانی آتشم زد
گلپونه ها بی هم زبانی آتشم زد


می خواهم اکنون تا سحرگاهان بخوانم
افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم


شاید که هستی را زسرگیریم دوباره
آن شور مستی را زسرگیریم دوباره



خون دل

همچون انار،خون دل از خویش میخوریم

غم پروریم ؛ حوصله ی شرح قصه نیست



بی عشق

بی عشق از دنیای آدم ها چه می ماند؟


تو فکر کن درس ریاضی بی عدد باشد



مرگ تدریجی

برای کسی که همه زندگی اش یه عمر درس و مدرسه و دانشگاه بوده

حالا که فاصله گرفته از این فضا

اول مهر و شروع سال تحصیلی یعنی مرگ!

مرگ تدریجی...


+دعا بفرمایید بتونم دوباره برگردم به این فضا و مشکلات حل بشه!


Image result for ‫بچه ناراحت‬‎



تکلیف و بلاتکلیفی

در بچگی نگران تکلیف بودیم

حالا بلاتکلیفی!


+زندگی نسخه دوم ندارد!


Image result for ‫بچگی‬‎

غروب و دلتنگی

Image result for ‫دلتنگی‬‎


+شاید خیلی مسخره باشه ولی حس جودی ابوت رو دارم

دلم میخواد برا بابا لنگ دراز نامه بنویسم..

بابالنگ دراز عزیز!


تحمل سختی

اگر محبت وجود داشت

سختی ها آسان میشد!

اگر بود..


Image result

باور یک اتفاق حتمی

صفحه صفحه قران رو یکبار هم شده خونده باشیم.. یک آیه از قیامت دیدیم!

ولی باور چی ؟ باور داریم؟

قبول داریم هست ... اتفاق میوفته!

ولی خودمونو آماده کردیم؟!


این روزا فکر میکنم مرگ من چگونه خواهد بود؟

خوش بحال شهدا... کاش دست ما رو هم بگیرن


میخوام تصور کنم

لحظه ای که ما را زیر خاک میزارن! زیر خاک میفهمید؟

خاکی که این روزها زیر پای ماست..

یک روز ما زیر اونیم

تنها و تاریک...


و خدا میدونه در چه حالی هستیم...فقط به خودش پناه میبرم


دارم فکر میکنم کفن پوش چه شکلی میشم اصلا!

کاش یک کفن داشتم و هر از گاهی میپوشیدمش!

ولی جرات اسم بردن هم ندارم از دست خشمی که مامانم موقع شنیدن این حرفا داره!


بعدش معلوم نیست چنــــــــــــــد سال زیر خاک موندیم!

باورتون میشه ما هم یه روز اسکلت خواهیم شد؟

کرم ها و باکتری ها تجزیه مون میکنن...

و بعد احتمالا پودر بشیم...

شاید انقد طول بکشه که قبرمون هم نابود بشه و خاک ما با خاک باغچه کسی قاطی شده باشه و شایدم خشت آجری شده باشیم...

افسانه نیست... شوخی نمیکنم!

چنانچه بوده و هست!


و بعد روزی برسه که رب و پرورنده من صدامون بزنه و تمام خاکم به هم بپیونده و به سمتش بروم...

امان از اون روز... یا امان الخائفین

چه حالی خواهیم داشت؟

چی داریم با خودمون؟

چه جوابی داریم از حقی که ادا نکردیم؟

حق پروردگاری که هیچ حق بندگی ادا نکردیم... هیچ گاه نتونستیم شکرش اونجور که باید بگیم...

و پناه بر او از زمان هایی که نادانی کردیم و ناشکر بودیم و حکمت هاشو نفهمیدیم و غر زدیم و کم صبور بودیم!


داستان نگم..

شما هم میدونید اینا رو..

ولی باور چی؟ باور هم دارید؟


اگر این یقین در ما بود، انقدر درگیر این دنیا نمیشدیم...


خدایا این یقین رو بهمون بده.

و بر ما رحم کن..


Image result

بیلمزیدیم..

 بیلمزیدیم دونگه لر وار ، دونوم وار

 ایتگین لیک وار ، آیریلیق وار ، اولوم وار


Image result

عرفه یا عاشورا

امروز عرفه

بوی عاشورا می آید



+عرفات است ولی هر که بگوید یارب

پاسخش از طرف کرب و بلا می آید


+ التماس دعا




ما زنده بر آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
آرشیو مطالب
آذر ۱۳۹۵ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۶ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۷ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۲۱ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۳ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۱ )
دی ۱۳۹۴ ( ۴۴ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۳۳ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۴۵ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۴۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۵۰ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۳۸ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
پیوند ها
درد دل , دردِ . دل
از جنس دغدغه...
شرح
تپش قلب شیدا
برکه ای پر از سنجاقک
پرواز سفید
نقطه چین تا خدا
پیوندهای روزانه
پایگاه جامع قرآن کریم انهار
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان